عملا نمی رسم بیام ... اما به زودی میام و مینویسم .. خیلی چیزها داره عوض میشه ...
من خوبم ...
دو شطرنج باز روبروی هم نشسته بودند، بیشتر از یک ساعت میشد که بازی شروع شده بود. شطرنج باز سمت راست که مهره های سفید رو بازی میکرد با لباسی سفید، همرنگ مهره هایش، آرام و متین با لبخندی بر لب، به صفحه شطرنج نگاه میکرد. وضعیت چندان مناسبی نداشت، وزیرش رو به همراه دو تا از قلعه هاش از دست داده بود. یک فیل و یکی از اسباش هم همون اوایل بازی توسط مهره های سیاه از بین رفته بودن. دلیلش هم کسی نبود جز خودش، بازی رو سهل گرفته و خیلی باز شروع به حمله کرده بود، بدون هیچ برنامه ریزی یا حمایتی از جانب مهره های دیگه. در مقابل دوست قدیمیش با تی شرتی سیاه ، مغرور از موقعیت بهتری که تو بازی نسبت به حریفش داشت نشسته بود. وزیر کنار شاه قرار داشت، و بدون هیچ حرکت سختی تونسته بود خیلی از حریف جلو بیوفته. دو قلعه، دو اسب و یک فیل هنوز قدرت اونو تو زمین 64 خونه ای بازی تثبیت میکردن. اما سربازاش از بین رفته بودن، سربازهائی که وزیر و مهره های دیگه سفید ها رو ازش گرفته بودن.
شطرنج باز سفید کمی رو صندلی خودش جابجا شد، چیز زیادی نداشت، مهره های اصلی رو از دست داده بود، اما هنوز 6 تا از سربازاش مونده بودن، هر چند که قدرت سرباز به اندازه مهره های دیگه نبود، اما اگه بقیه بازی رو درست حرکت میکرد میتونست همون مهره به ظاهر ناقابل سربازشو به هر مهره دلخواهش تبدیل کنه. چند دقیقه ائی میشد که داشت فکر میکرد، آرامش و سکونش اعصاب حریف سیاه پوششو بهم میزد، اما اون خبر نداشت جه ولوله ای در سر شطرنج باز سفید تو جریانه.
بازی ادامه پیدا کرد، و مهره های سفید با تمام قوا سعی در حمایت هم داشتن، سربازها داشتن آروم آروم جلو می اومدن، هر از گاهی سربازی کشته میشد، اما در مقابل حریف نیز مهره از دست میداد. یکی از قلعه ها و دو اسب سیاه ها از میدون بدر شده بودن، عملا مهر های سیاه کمتر ریسک میکردن، غرور و تکبر مهره با بازیکن سیاه پوش در هم آمیخته بود و هیچ یک از مهره ها حرکت مهمی انجام نمی دادن، از دست دادن هر مهره میتونست خیلی گرون تموم بشه. سربازهای سفید جلوتر می اومدن، اینبار شاه هم جلو کشیده بود و سربازهای سفید خودشو حمایت میکرد، به آرامی روند بازی داشت به نفع مهر های متحد سفید تغییر میکرد، دو حرکت دیگه مونده بود تا یکی از سربازهای سفید به آخرین خونه برسه، طبق قانون شطرنج هر سربازی که به آخرین خونه شطرنج برسه می تونست تبدیل به هر مهره ای بشه، حمله و تهدید سیاه ها هم چه برای از بین بردن همون سربازهای ساده چه مات کردن شاه بیشتر شده بود، دیگه از اون غرور شطرنج باز سیاه خبری نبود، برعکس جای اون غرور و قدرت پوشالی رو اضطراب و حرکات عجولانه گرفته بود. و بالاخره سرباز سفید به آخرین خونه شطرنج رسید، حالا دیگه اون سرباز، سرباز معمولی نبود، وزیری شده بود که در طی بازی سخت از یک سرباز ساده به وزیری قوی تبدیل گشته بود، تو چند حرکت بعدی دومین سرباز هم به خونه آخر رسید و حالا مهره های سفید در کنار وزیر و قلعه خودشون داشتن با تمام قوا بر میدان سیاه ها می تاختند، و شطرنج باز سیاه تمامی مهره های اصلی خود را برای حفظ خودش فدا میکرد و لحظه به لحظه تنها تر و ضعیف تر میشد. باز، اما شطرنج باز سفید آرام بود و متین، یاد گرفته بود دیگر مغرور نباشد، یاد گرفته بود با فکر و طرح حرکت کند و یاد داده بود میتوان با حمایت و اتحاد به ظاهرضعیفترین مهره ها، هر کاری کرد. لحظاتی بعد بازی به نفع مهره های سفید به پایان رسید.
پی نوشت 1: من تمامی مطالبم رو با عنوان من و وصف حال حال از وبلاگ برداشتم، ترجیح میدم کمی به حالت ناشناسی سابقم برگردم.
پی نوشت 2: سعی خواهم کرد مثل سابق بیشتر داستانهای کوتاه در پیت بنویسم تا مطالب شخصی.
پی نوشت 3: دوست عزیز، زهره مهربان، رسما از شما به جهت قطع کردن روند وصف حالها عذرخواهی میکنم. اما فعلا از نظر روحی بهتره سیستم خودم رو کمی تغییر بدم
پی نوشت4: برره کماکان با تمام قوانین خودش پا برجاست، اختلافات جدی تر شدن و متن نامه ها تندتر ....
پی نوشت 5: پنج شنبه قبل جلسه ای تشکیل شد متشکل از 18 مهندس، جلسه ائی که از 11:30 شروع شد و تا ساعت 6 ادامه داشت. بعضی ها رفتن، بعضی ها موندن، تا ناهار همه بودیم، ناهار که شد مهندس های کارفرما رفتن، بعد از ناهار جلسه چند قسمت شد، مهندسهای محاسب یه طرف با هم بحث میکردن و عوامل اجرائی طرف دیگه. قبل از ناهار هم وسط جلسه یه تعدادی می اومدن بیرون بعد بر میگشتن تو جلسه، کلی هم بحث تو راهرو انجام میشد. خلاصه جلسه اعصاب خرد کنی بود. شخصا شاید 15 بار اومدم بیرون و رفتم تو، نامه و صورتجلسه بود که تو جلسه بیرون کشیده میشد.
پی نوشت 6: بارها تو بازی شطرنج چنین شرایطی رو، چه در جایگاه مهره های سفید چه سیاه تجربه کردم
پی نوشت 7: من بهترم
اما هر روز میام نت و میام به امید کامنت جدید که فراموش کنم فراموش شدنم را.
به زودی باز خواهم گشت. شاید با ورژنی جدید !!! هر چند میدونم تغییری نخواهم کرد ...
پی نوشت : تا ببینیم چی پیش میاد !!!
این شهر کوچیک و کمی هم لعنتی ( به جهت وجود عقرب ) باعث شد به کشفیات جدیدی برسم
۱) اینجا ساعت ۱۲ روزهای شنبه بهترین توالت دنیا رو داره .. میگین چرا ؟ عرض میکنم...
امروز حدودهای ساعت ۱۲ که شکم مبارک اظهار فضل نمودند تشریف بردیم توالت جهت قضای حاجت. وارد که شدیم بوی خوش چلوکباب مستمان کرد . بگونه ائی که اشتهایمان کاملا باز شد و حتی اندر باب چشیدن مزه گه نیز تفکراتی نمودیم عمیق....کمی به این مغز نخودیمان فشار آوردیم که خدایا آیا ممکن است ریدمان یکی از همکاران گرامی چنین بوی خوشمزه ائی داشته باشد یا نه ؟ نهایت بعد از کلی تفکر و تفحص کاشف به عمل آمد که آشپزخانه کارگاه روزهای شنبه چلو کباب طبخ می نماید و بوی آن است که در فضای رمانتیک اتاق اندیشه پیچیده ... جایتان خالی در اثر این فضای عارفانه چنان باد شکمی از خودمان خارج نمودیم که دیگر فکر نمیکنیم هیچ احد الناسی جرات نزدیکی به موطن عزیزمان را داشته باشد... انشا الله...
۲) کشف دوم مربوط میشه به یک مغازه
با توجه به اینکه دو روز اول سیگار خوب گیرم نیومد نهایت با پرس و جو مغازه ائی رو پیدا کردم که سیگارهای نسبتا خوبتری رو میفروشه. یه مغازه کوچیک ۶ متری که همه چیز توش پیدا میشه... اینکه میگم همه چیز دروغ نمیگم...امروز که رفته بودم ازش سیگار بخرم ضبط صوتشم روشن بود.صدای تار همیشه منو مست کرده. یه به به کوچولو باعث شد اونم شروع کنه به صحبت. هر چی باشه هر روز یه بسته سیگار ازش میخرم و اگه اینطور پیش برم روزی دو بار به مغازش سر خواهم زد(خیلی زیاد سیگار میکشم و از خودم بدم میاد)... خلاصه معلوم شد اهل دله ... درآورد کاغذ هاشو نشونم داد ... برگردان اشعار حافظ به زبان ترکی که کار خودش بودن . یه مرد سفید مو با سبیلی کلفت و زرد رنگ از دود سیگار ... پیشنهاد داد منو مهمون یکی از شعرهاش که ترجمه کرده بکنه اما چون عجله داشتم قرار شد بعدا برم باهاش حسابی گپ بزنیم . مرد جالبیه ظاهرا. از همون اولم ازش خوشم اومد. فردا شاید برم بشینم کمی باهم گپ بزنیم ...
۳) و اما مهمترین کشفم : قراره دهن من اینجا سرویس بشه . به دلایل زیر:
اولا من همیشه هیچ چیزی رو ساده بدست نیاوردم و حتی برای بدست آوردن ساده ترینها مجبور شدم بجنگم. یعنی همیشه کارام سخت شدن از پایان نامه بگیر تا برو به عقب که هیچ چیزی به سادگی برام مهیا نشده. اما جالب اینجاست که حتی سخت ترین کارها رو بالاخره به نتیجه رسوندم و نهایتا درست تو دقیقه نود کارام درست شده واسه همینم هست که خودم به خودم میگم آدم دقیقه نود. ظاهرا خدا هم خوشش میاد با من بازی کنه. تا آخرین لحظه منو میدوونه و درست تو آخرین و بدترین شرایط گره کارمو باز میکنه...
حالا بعد از این مقدمه چرت بیائیم به زندگی این روزهام ... روز اول که اومدم اینجا با مشکل جریان القائی برق با ولتاژ بالا که از دکل فشار قوی نزدیک سایت برق میگرفت مواجه شدم و کلی دردسر که سر این موضوع کشیدیم... سه مورد بتن ریزی داشتیم که تو هر سه تا کلی بلا سرمون اومد. از دیر رسیدن بتن بگیر تا شکستن دسته پاکت بتن تا سختی بیش ازحد بتن امروز ...موتور تاور کرین ( نوعی جرثقیل )هم خراب شد ... مشکل برق هم هنوز حل نشده . منتظرم ببینم فردا چه اتفاقی قراره بیوفته. جالبه که هیچ کدوم از این اتفاقها هم به دلیل نحسی قدم من نیست هااا ... این اتفاقات با توجه به بی نظمی حاکم بر این کارگاه دیر یا زود میافتاد ...اما طبق معمول همشون یهو و درست زمان ورود من خراب شد رو سرم...
و از همه مهمتر تنها حیوونی که من واقعا مثل سگ ازش میترسم عقربه که تو این خراب شده خیلی زیاده. حتی تصورش اذیتم میکنه چه برسه به اینکه باهاش روبرو هم بشم و با کمال افتخار باید عرض کنم امروز دقیقا وقتی داشتم این مطلبو می نوشتم احساس کردم یه چیزی رو پام راه میره. درست جائی که جوراب تموم میشه. پامو که کوبیدم زمین یه عقرب کوچولوی زرد افتاد پائین. شانس آوردم نیشم نزد...واقعا ریدم به خودم و الان مثل دیوونه ها هر دو دقیقه یه بار خودمو و اطرافمو کنترل میکنم و عملا همه جام میخاره.. دیشب جهار پنچ ساعت بیشتر نخوابیدم و امشبم که تا صبح خوابم نخواهد برد و میخم... جهت اثبات حرفم هم عکس جناب عقرب رو ملاحظه میفرمائین ...
خلاصه دور جدیدی از بازیهای خداوندگار مهربان با من شروع شده تا ببینیم تا کجا قراره پیش بریم...
خندم گرفته از زندگی خودم ...
معذرت اگه چرت و پرت نوشتم مخصوصا از بانو شاد بیشتر عذرخواهی میکنم چون ایشون این چیزها رو بی ارزش میدونن اما نوشتم چون باید مینوشتم.. هر کی هم دوست نداره نخونه...

روی نیمکت همیشگی، جای مخصوص خودش، همون لیوان سبز که صاحب کافی شاپ مخصوص اون خریده بود و این شاید هزارمین قهوه ائی بود که داشت با اون لیوان میخورد. یه اسکناس از کیفش درآورد و به عنوان پاداش گذاشت کف دست شاگرد مغازه. یاد حرف دوستش افتاد که همیشه میگفت هر وقت یکی تونست از کلانتر دزدی کنه یعنی زمان بازنشستگی اون کلانتر رسیده. تکیه داد به پشتی نیمکت و شروع کرد به تماشای دختر و پسر جوونی که دست تو دست هم می خندیدند و پشت سر هم شکر میریختن تو چای همدیگه.
زمانی خودش هم جوون بود، و اسم ورسمی داشت، اما حالا همه چیز تغییر کرده بود، دیگه جوون نبود و اسم و رسم امروزش دقیقا نقطه مقابل اون روزها بود.
یاد شبی افتاد که مسیر زندگیش عوض شد. اون شب آخرین دزدی عمرشو کرده بود، دو هفته می شد که برای دزدی از خونه ای که به نظر می رسید صاحبهای ثروتمندی دارن نقشه می کشید. خوشبختانه سگی در کار نبود، همیشه از سگ بدش می اومد و اونو نشانه بدشانسی می دونست.
کمی رو نیمکت جابجا شد تا راحتتر بتونه تو رویاهاش غرق بشه. آروم از دیوار پائین پرید و بعد از اینکه خودشو به کنار بزرگترین پنجره خونه رسوند، سرشو برد جلو تا نگاهی به داخل خونه بندازه. زیر نور کمرنگ چراغ خواب، زن و مرد جوونی رو دید که به هم گره خوردن و صدای جیغ مانندی که هر چند ثانیه یکبار تکرار میشد بهش آرامش می داد، سر و صدای این دو تا باعث میشد صدای باز کردن درهای خونه کسی رو بیدار نکنه.
کمی اونورتر پنجره کوچیکی که نیمه باز بود، داشت راه ورود به خونه رو نشونش می داد، کفشاشو در آورد تا صداش صاحب احتمالی اتاق رو بیدار نکنه. داخل اتاق که شد مطمئن بود شب خوبی پیش رو داره. دختر بچه هشت یا نه ساله ائی که صدای نفسش شبیه بخشی از یک سمفونی زنده بود، سمفونی به نام زندگی، خندش گرفت، دزد فیلسوف!!! سعی کرد متمرکز بشه رو کارش. به خاطر اهمیت دادن به کارش تونسته بود چنین شهرتی رو بین همکاراش کسب کنه، یه دزد حرفه ائی که تا حالا کسی موفق به دستگیریش نشده بود.
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه یکبار دیگه هم به دختر نگاه کرد. دخترک طوری خوابیده بود که انگار تو بهشت زندگی میکنه، رفت طرف دختر، دست راستشو دراز کرد و با نوک دو تا انگشتاش کاغد کوچیکی که تو دست دختر بودو آروم کشید بیرون.
فردا صبح زمانی که مرد و زن جوون پشت میز صبحونه نشسته بودن و با آرامش کره و عسلشونو می خوردن، تو روزنامه محلی شهر داشتن خبر شکسته شدن شیشه یک مغازه اسباب بازی قروشی رو برای چاپ آماده می کردن. با توجه به اینکه چیزخاصی جز یک عروسک کوچولو دزدیده نشده بود، پلیس حدس میزد احتمالا کار یه مست شبگرد بوده که بعد از شکستن شیشه فرار کرده.
دخترک داشت به این فکر میکرد که هر چه سریعتر خودشو به مدرسش برسونه و به همه دوستاش بگه که خدا براش یه عروسک فرستاده و به این فکر میکرد که امشب باید تو نامش به خدا بنویسه که یه جفت کفش هم واسه خودش بخره. آخه دخترک رد پای برهنه خدا رو تو حیاط دیده بود.
صدای خنده بلند دختر و پسر جوون، باعث شد از رویاش بیاد بیرون. بعد از اینکه آخرین قطره قهوشو خورد سرشو کمی بالا گرفت و لبخندی زد و یاد این موضوع افتاد که بعد از کلانتر شدنش آمار دزدی تو شهرشون تقریبا به صفر رسیده.
معاون اومده بود دنبالش. بلند شد و دست کرد تو جیبش که پول قهوه رو بده،اما کیفی نبود.کیفشو دزد زده بود. همونطور که داشت سوار ماشین میشد از معاون خواست پول قهوه رو حساب کنه، و به این فکر می کرد که زمان بازنشستگیش رسیده.
پی نوشت: این مطلب قبلا نوشته شده بود در وبلاگ قبلی اما به جهت حملات سنگین بانو شاد جهت خالی نماندن عریضه چاپ مجدد شد.
ساعت هفت و سیزده دقیقه عصر، مرد همچون همیشه تنها در خانه خود نشسته است. خانه ائی در طبقه دوازدهم یک ساختمان سیزده طبقه، کفپوش پارکت قهوه ائی رنگ خانه، آشپزخانه اوپن، تلویزیون بیست و نه اینچ زیبا و کتابخانه چوبی بزرگ و زیبایش که پر است از کتابهای تاریخی، فلسفی، اجتماعی و موسیقی، گویا آینه ائی از عقایدش را در آنجا چیده است. همه اینها به همراه مبلهای راحتی سیاه رنگ چرمی اتاق نشیمن، در کنار موسیقی آرامی که پخش می شود یک احساس آرامش و لذت را در روح انسان بیدار میکند. پنجره بزرگ رو به شهر که تا کف اتاق میرسد تکمیل کننده این منظره عاشقانه است. دارد به جایزه ائی که سه روز قبل گرفته نگاه می کند. امسال او به عنوان یکی از ده موسیقی دان برتر کشور انتخاب شده بود.
تلویزیون را روشن میکند، اخبار پیرامون یک سو قصد نافرجام می چرخد، سو قصدی که در آن قرار بوده یکی از شخصیتهای مهم کشور در همین شهر خودشان کشته شود. این پنجمین باری است که این فرد به جهت تدابیر شدید و زیرکانه محافظانش زنده مانده است. حوصله دیدن این اراجیف را ندارد، تلویزیون خاموش میشود.
دست دراز میکند و جعبه سیگار روی میز را بر میدارد، چند لحظه بعد همزمان با بیرون فرستادن اولین دود سیگار بلند شده و به سمت میز کامپیوترش میرود. تا روشن شدن کامپیوترحدودا یک دقیقه فرصت دارد، به عکسی که روی میز است خیره می ماند، زنی زیبا با لبخندی زیباتر، یاد جوانیهایش میافتد و دخترکی که با تمام وجود عاشقش بود. تصمیم داشت با او ازدواج هم بکند اما مردی دیگر، عشق او را دزدیده بود. بارها می خواست او را بکشد، تنها دلیل نکشتنش هم علاقه زن بود به مرد. اما هنوزبعد از سالها عکس زن روی میز استاد ویولن خودنمائی میکرد و هنوز بهترین قطعات موسیقی ساخته شده بدست استاد بعد از ساعتها تماشای عکس معشوق خلق میگردید. حسی آمیخته از عشق و نفرت که با تماشای این عکس در او بوحود می آمد تنها عامل خلسه موسیقیائی این مرد تنهای چهل و پنج ساله بود.
ایمیل کاریش را باز میکند، سفارش جدیدی گرفته است، از مشتری که نمی شناسدش. همیشه همینطور بوده، افراد ناشناس میمانند، پول به یک حساب اینترنتی غیر قابل پیگیری واریز میگردد و او کارش را انجام میدهد. فایلی را که مشخصات پروژه را شرح میدهد را دانلود میکند و باز به گذشته های دور بر میگردد.
یاد هشت سالگی اش می افتد، زمانی که بارها استاد ویولنش را دیده بود که پنهانی بعد از نیمه های شب به خانه آنها آمده و با مادرش عشفبازی میکنند، شاید حالا بهتر می توانست دلیل تشویقهای مادرش را برای نواختن ویولن بداند. سالها بعد یک شب استادش را در یکی از کوچه های تاریک شهر از پشت با چاقو بقتل رسانده یود.
شب دیگری را بخاطر می آورد، شبی بارانی که بعد از اجرای موسیقی در یکی از کاباراهای شهر، هنگام بازگشت به خانه، برای نجات زن و مرد جوانی از دست یک مست مزاحم، در اثر یک اتفاق، دومین قتلش را هم انجام داده یود و سه روز بعد به عنوان حق سکوت سومین قتل زندگیش نیز رقم خورده بود. آن روزها حال و احوال خوشی نداشت. اتفاق شب بارانی باعث شده بود نداند چه میکند، و بدون اینکه خودش متوجه شود، مجبور به کشتن یکی از رقیبان کاری همان مرد جوان شب بارانی شده بود. مردی که می خواست کمکش کند حالا عامل اصلی دو قتل دیگر در پرونده استاد بود. قتل اولش برایش نه تنها سختی به همراه نداشت بلکه حس لدتبخش انتقام هنوز زیر دندانهایش مزه میکرد، دو قتل دیگر هم چندان دردناک نبودند.
یادش آمد بعدها خواست همان تجربه را تکرار کند و حالا بعد از سالها، استاد بزرگ موسیقی کشور یک قاتل حرفه ائی تمام عیاری بود که اتفاقا درآمد خوبی هم از این راه داشت.
ساعت یازده صبح، بعد از خوردن قهوه نیمروزیش، شروع کرد به نواختن یک قطعه غمگین، همیشه باید قبل از کشتن هر کدام از قربا نیانش کمی ویولن میزد.
ساعت یک از خانه خارج و دقایقی بعد در مقابل ساختمان بلند تجاری مرکز شهر از تاکسی پیاده شد، اولین ظهر بخیر آن روزش را پیرزن مهربان و دوست داشتنی که اتفاقا مادر بزرگ یکی از شاگردانش بود به او داد. دفتر خودش در آخرین طبقه همین ساختمان قرار داشت، پانزده دقیقه بعد در حالی که داشت از پشت بام به خیابان خلوت روبرو نگاه میکرد، مشغول آماده کردن تفنگ خود شد.
همه چیز آماده بود، قربانی باید تا چند دقیقه دیگر از دفتر کارش خارج میشد و با یک اشاره انگشت همه چیز پایان میافت. مرد مورد نظر قدم در پیاده رو گذاشت، استاد ویولن نفسش را حبس کرده بود تا در اثر حرکت ریه ها تیرش خطا نرود، درست در آخرین لحظه زنی به مرد قربانی نزدیک شد و دستان او را گرفت، نفس استاد بند آمده، چیزی را که میدید باور نمی کرد، زن کسی نبود جز عشق سالهای جوانیش و مردی که می خواست او را بکشد کسی نبود جز رقیب نفرت انگیزش که بارها در ذهنش تکه تکه اش کرده بود. حالا همان مرد را باید میکشت تا انتقام همه سالهای از دست رفته اش را بگیرد. تمام زندگیش با همه احساسهای عشق و نفرت در یک لحظه از ذهنش گذشتند. از دور چند ماشین سیاه رنگ به طرف قربانی نزدیک میشدند، باید تا قبل از رسیدن آنها کار را تمام میکرد. چند دقیه بعد صدای جیغ زنی تمام فضای خیابان را پر کرد.
دو ساعت بعد رادیو اعلام کرد، یکی از شخصیتهای مهم کشور بعد از پنج بار سوقصد ناموفق، نهایتا در سوقصد ششم در حدود ساعت یک بعد از ظهر به قتل رسیده است. پلیس با توجه به اینکه این اتفاق در یک خیابان خلوت، در حالی که هیچ برنامه قبلی برای حضور در آن محل نداشته و کسی از حضور وی در آنجا باخبر نبوده، بوقوع پیوسته، به افراد نزدیک شخصیت مورد نظر مشکوک است.
سه روز بعد خبر کشته شدن موسیقیدان بزرگ کشور در خانه اش توسط افراد ناشناس، عنوان اصلی تیترهای روزنامه را به خود اختصاص داده بود.
پی نوشت: وبلاگ مداد راه افتاد و مداد هم به جمع وبلاگیها پیوست
پیش نویس: من وقتی به موسیقی سنتی گوش میدم، صحنه ائی رو تو ذهنم تجسم میکنم که سازها دور هم نشستن و دارن با هم حرف میزنن. گاها دعوا میکنن، گاها با هم موافقن و گاها تک به تک صحبت میکنن. این شخصیت پردازی خیالی برای سازها باعث میشه بیشتر از شنیدن موسیقی لذت ببرم.
همه دور هم جمع بودن، تار، سه تار، کمانچه، سنتور، دف و تنبک.
باز قرار بود یه برنامه دیگه اجرا بشه و باز قرار بود دوستان قدیمی راوی عشق باشند. سلام و علیک و حال و احوال مختصری که با هم کردن، تاربا تبسم همیشگی خودش نگاهی به کمانچه که کنارش ایستاده بود انداخت وشروع کرد به صحبت.
تو مجلسها شون هر دفعه یکی سر صحبت رو باز میکرد، و امروز تار شروع کننده مجلس بود. تار مرد جوون مجلس بود و عاشق کمانچه، همیشه سعی میکرد وقتی حرف میزنه، وقتی شعر میخونه کمانچه رو نگاه کنه. صدای ظریف و زنانه کمانچه آرومش میکرد. تفریبا همه از رابطه عاطفی این دوتا خبر داشتن. تو همه مجلسها حتما با هم بودن.
تار قیافه زیبائی داشت، دو قلب که به هم وصل بودن رو بروی هم، چسبیده بهم، و عاشقانه در حال بوسیدن هم. قلبی که یکی نشانه ائی از وجود خودش بود و دیگری رد پای عشقی زیبا. دسته زیبای بلندش ابهت و زیبائیش رو بیشتر میکرد. وقتی نواخته میشد داشت عشقش را فریاد میزد. جالب بود هر چی دست نوازنده تار به طرف قلبهای بهم چسبیده نزدیک میشد تار هم صداش رو نازکتر میکرد تا بتونه خودشو به لطافت قلب عاشق نزدیکتر کنه و با دور شدن از قلبهای عاشق صداش هم مردونه تر میشد. چوب درخت توتی که از اون ساخته شده بود یکی دیگه از افتخاراتش محسوب میشد.انگار تمام اون خاطرات درخت توت رو با پرنده های نشسته بر شاخه هاش، روزهای آفتابی و بارونی گذشته، مسافرهای خسته ائی که زیر درخت استراحت کرده بودن، خنده ها و گریه ها، عشق ها و حتی ناملایمتهای تحمیل شده به درخت مهربان توت با تمام وجود با خودش یدک می کشید و تمام اونها در صداش منعکس میشد. ضربه های استاد تار ساز هم وجودش رو پر از ترکها و شکستگیهای ریز و درشت کرده بود. یادش میاومد اون موقع که داشت ساخته میشد از استاد سازنده ساز شنیده بود که اونقدر باید این چوب رو زد که ترکهاش باز بشن تا صدای خوبی بده. تازه میفهمید چرا مردان سختی کشیده دلچسبترن و الان داشت دلیل زیبائی اونها رو با اون چهره زخمی از بیرحمی زمونه میفهمید.
کنارش باز یار وفادار قدیمیش استاده بود، کمانچه زیبا. صورت گرد و زیباش و اون معصومیت همیشگی چهره اش، صدای زیر و لطیفش همیشه مستش میکرد، وقتی نواخته میشد با یه حرکت زیبا و موزون برای تار میرقصید. هر چه نوازنده ماهرتر می نواخت رقص کمانچه هم دلنشینتر و زیباتر بود، رقصی هماهنگ با قطعه در حال نواخته شدن.
دوستان همگی دور هم جمع بودن ، تار، سه تار، کمانچه، سنتور، دف و تنبک.
تار شروع کرد به خواندن، توصداش میشد نغمه گنجشکهای نشسته بر شاخه درخت توت رو شنید، میشد درد زخم سگی که پای درخت مرده بود رو حس کرد، صدای دختری که داشت با خدا حرف میزد و گریه میکرد تا عشقش هر چه زودتر از سفر برگرده واضحتر بود، ضربه های استاد سازساز، و تمام وجود نوازنده چیره دستی که تجربه یک عمر زندگی رو داشت با نوک انگشتاش به تار منتقل میکرد.
محفل جالبی بود، گاهی تار حرف میزد، گاهی دف اظهار نظر میکرد و گاها همه با هم برای تائید هم یکصدا به صدا در می اومدن. اون وسطها هم همه ساکت میشدن تا خواننده هم بتونه با سوز صداش دردشو فریاد یزنه.
ترکیب جالبی بود، درخت توت با تمام خاطراتش، تیشه استاد سازنده ساز، مردان و زنان زخم خورده روزگار، شعر شاعری که غایب جسم بود و حاضر دل، و تجربه های چندین نسل، از شعر گرفته تا آهنگ سازی و آهنگ نوازی. همه و همه جمع شده بودن یک جا تا نیم ساعتی حرف بزنن.
دورتر، در ردیفهای عقب تر، پسری خمیازه میکشید و ناراحت از اینکه مجبور بود باشد، تا دختری که تازه با او آشنا شده بود اذت ببرد از موسیقی کسالت آور در حال اجرا، دخترکی دیگر چند ردیف جلوتر بلوتوث پسری که هنوز نمی شناختش خوشحالش کرده بود. مردی با موی سفید میلرزید، چون مست بود از زیبا ئی ساز و آواز عاشقان، و زنی احساس میکرد بیشتر از هر زمان دیگر عاشق شوهرش بود، شوهری که کنار او دست در دست هم نشسته بودند و گوش میدادند.
اما ساز همان بود، سوز هم همان بود. و تار همچنان عاشقانه فریاد میزد تا همه بشنوند که او عاشق کمانچه است.
و جائی در آن دور دستها، عاشقی زیر تیشه استاد داشت خلق میشد.
اما این مطلب مورد تائید مداد قرار نگرفت و بعد از حدودا ۱۲ ساعت موندن تو سایت بنا به دستور مداد حذف شد. من خودم دوست داشتم این مطلب رو اما حذف شد و بزودی مطلب جدیدمو مینویسم.
پس لطفا باز به من سر بزنید
خلاصه بعد کلی سر و کله زدن با خودم این وبلاگ به تائید نهائی خودم رسید.
این روزا کمی سرم شلوغه و همچنین دارم دوران دپرسیون رو سپری می کنم.
این حالت به صورت پریودیک میاد سراغم. حالا گاها ماهانه میشه گاها دو ماهانه گاها هم به صورت فصلنامه خودشو نشون میده.
تو این دوران سگ میشم. زود عصبانی می شم . افسرده هم می شم . کس خل هم میشم.
خوشبختانه این دوره رو بدون هیچ مشکل جدی طی کردیم و فقط به دو سه مورد بحث بین من و بابا. کمی دلخوری بین خودمو مداد. و چند تا فحش به زمین و زمون و بستن چشمام موقع رانندگی تو اتوبان با سرعت ۱۶۰ کیلومتر به مدت ۸ ثانیه خلاصش کردم. احساس میکنم داره این دوره هم تموم میشه و باز می تونم از غار تنهائیم بیام بیرون و به آغوش خانواده برگردم.
ضمنا قابل توجه دوستان بنده جنسیتم مذکره و جهت اطمینان بیشتر یه لحظه صبر کنین .....
بعععععله ... ماشاالله .... این هم دلیل به این بزرگی .... فقط عفو بفرمائین که بعضی محدودیتها دست بنده رو بسته. حالا خوبه محدودیت دارم وگرنه .........( اینهم از اثرات همین به هم ریختگیه ها.اینقدرها هم بی ادب نیستم)
اما این یک مسئله کاملا علمی و ثابت شده هست که آفایون هم به صورت پریودیک اعصابشون میریزه به هم و تنها فرقش با خانومهای محترم در نشانه های فیزیکی موضوع هست که ما آقایون هیچ علامت ظاهری رو نشون نمیدیم و فقط اخلاقمون سگی میشه. برای اطلاعات بیشتر تشریف ببرین و مطالعه کنین. ضمنا دوره تکرار این سگ شدگی رو هم من نمیدونم.
بگذریم از بحث علمی. دیگه این وبلاگ من قطعی شد و امیدوارم از این به بعد بتونم بهتر و بیشتر فعالیت کنم. از همه دوستان هم میخوام که منو کمکم کنن تا نوشتن رو یاد بگیرم.
الان پسر شش ساله همسایمون داره با تمام قدرت صدای انکر الاصواتشو از حنجره کپک زدش میده بیرون و منم جاتون خالی یه چند تا فحش با اصل و نصب به مامان جونش دایورت کردم و تابیشتر از این نرفته رو مخم برم دوش بگیرم که انگار از زباله دان تاریخ اومدم بیرون. ریش. موی کثیف و ناخن دراز. از صبح هم که یا بیرون جلو آفتاب بودم یا زیر زمین خونمونو تمیز میکردم هم بوی گند عرق میدم هم کلا یه نیم کیلو گرد و خاک نشسته روم. حالا چقدرش رفته توم بماند(منظور از توم توی ریه هامه).
مثلا قرار بود یه دو کلام بنویسم که این شد وبلاگ جدیدم اما یه دنیا ..... شعر نوشتم. عین کلمه این جا خالی در بالا آمده است. همون که ..... خل شده بودم.
زیاد نوشتنم هم یکی از دلایل خوب شدنم میتونه باشه. مثل مریضی که اشتهاش باز میشه.
دیگه برم دوش بگیرم که مامان این پسر همسایمون گناه داره.
پس تا بعد......